X
تبلیغات
جمشيد غلامی نهاد - بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (1)

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (1)


چندی پیش یکی از شاگردان - بدون ذکر نام - که مدعی است تنها چند جلسه ای را در کلاس اینجانب بوده، پرسش هایی را مطرح و درخواست پاسخ کرده‌بود. نظر به این که سؤالات طرح شده"فراگیر" یا "مبتلا به" خیل عظیمی از مخاطبان، بویژه جوانان است، پس از ارسال به ایمیل ایشان، با حذف بخش هایی از آن – بخوانید خودسانسوری -  آن را در اینجا منتشر می کنم. و اینک متن پاسخ اینجانب:

 

 

 

 

با سلام؛ و عرض پوزش از تأخیر در پاسخ.

نوشته اید: "شما را بر خلاف بسیاری از مذهبی ها، متعصب ندیدم و گویا در گذشته احتمالا در مورد دین و مذهب با خود مشکلی پیدا کرده بودید و به اصطلاح شک کرده بودید."

   و این را احتمالا از سخنانم دریافته اید که من بخوبی به یاد ندارم چه گفته ام که به این برداشت شما منجر شده است؛ اما:

1 – آن شکی که بدان اشاره کرده اید، پرسه زدن در کلیسا و همنشینی با مکتب های الحادی نظیر مارکسیست ها در اوایل انقلاب بود که با دوران "نوجوانی" ام مصادف گشت، البته به مدت کوتاهی. سپس در آشنایی با محفل پرسش و پاسخ های کسانی نظیر آقای مکارم شیرازی آن باورها و شبهه هایی که در ذهن داشتم فروریخت و تا شوق به تحصیل در علوم دینی – طلبگی – پیش رفت؛ که بحمدالله بخاطر مخالفت پدرم هر چه شدم، طلبه و آخوند نشدم! خاطره ی آشنایی ام با آیت الله مکارم شیرازی را در یادداشت : "که کس مرغان وحشی را از این خوش تر نمی گیرد" نوشته ام که می توانید با نگاه به آرشیو وبلاگم (یا کلیک روی عنوان بالا) آن را بخوانید.

2- در همین جمله ی بالا از "دین" و "مذهب" نوشته اید. باید توجه داشته باشید که "دین" Tradition با "مذهب" religion متفاوت است. دین "چیزی است که پیامبران می آورند" و مذهب "باورها و برداشت هایی است که انسان ها از دین می سازند." مثلا: نگاه دین به جنس مونث "تحقیر آمیز" نیست؛ لذا نسل پیامبر اسلام از دختر (زهرا) تداوم یافت، و بر این باور عرب جاهلی که تداوم نسل را در جنس مذکر می دانست خط بطلان کشید. اما امروزه حتی مذهبی های ما هیچگاه پسر را با دختر برابر نمی دانند. به همین دلیل در گذشته های نه چندان دور وقتی ماشین نبود و عروس را بر اسب سوار می کردند، پشت عروس پسرک نابالغی را می نشاندند تا اولین فرزند نوعروس پسر باشد! تم اصلی سریال "ستایش" (جمعه شب ها، شبکه 3) نیز همین است. نمونه ی دیگر تشریفات عزاداری ماست. در رساله ها آمده که تا چهل روز باید برای صاحبان عزا غذا ببرند و مکروه است از مطبخ صاحب عزا دود آشپزی بلند شود. اما امروزه عکس این را شاهدیم که گاه تا چهل روز همگان بر سر صاحب عزا آوار می شوند! نمونه ی دیگر: قرآن همه ی انسان ها را برابر می داند و فرقی بین عرب و عجم نمی نهد و برتری را تنها در تقوا و پاکی می داند و بس (اِنّ اَکرَمَکُم عِندَاللّه اَتقاکُم)، اما بمحض رحلت پیامبر اعراب خود را برترین مردم دیدند و در فتوحاتشان تقریبا می توان گفت هیچ یک از اصول قرآنی و اسلامی را پاس نداشتند. امروزه نیز هیچ عربی به غیر عرب دختر نمی دهد، اما از غیر عرب دختر می گیرد! که همه ی اینها مخالف نص صریح آیات قرآن و روایات صحیح است. پس این چیزی که ما امروز داریم "مذهب" است؛ نه "دین"! براین اساس پنج میلیارد تومان هزینه کردن برای ساخت گنبد و ضریح طلایی مرقد امیرالمومنین در نجف توسط مذهبی ها، آن هم در جامعه ای که فقر و بیکاری در آن بیداد می کند، فعلی غیردینی اما کاملا "مذهبی" است! امامان اگر ضریح و بارگاه مطلا هم نداشته باشند چیزی از شأن و مقامشان کم نمی شود. نمونه های بیشماری از این گونه ها، یعنی عدم تطابق دین با مذهب در جامعه ی امروز ما وجود دارد که پرداختن و حتی مرور آنها کاری دشوار است که: شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذارتا وقت دگر.

حال که این تفاوت بین دین و مذهب روشن شد. در پاسخ به پرسش شما اذعان می کنم که: اینجانب سعی کرده و می کنم "دیندار" باشم، نه "مذهبی". لذا به استناد این آیه ی قرآن که پیامبران آمدند تا مردم را از تاریکی ها به روشنایی ها راهنمایی کنند (لِیُخرُِجَ النّاسَ مِن الظّلُماتِ اِلَی النّور)  شأن یا وظیفه ی اولیه ی "دین" را هدایت می دانم نه "حکومت". و بدیهی است که هدایت امری اجباری نیست. لذا تحمیل احکام شرعی در جامعه مساوی است با "تحکّم" ، دیکتاتوری و سیطره بر مردم که قرآن پیامبر را از آن برحذر داشته (لَستَ عَلیهِم بِمُصَیطر). پس کسی که باجبار روسری بر سر زنان کند، با کسی که باجبار روسری از سر زنان بردارد فرقی ندارد. همچنانکه در آغاز انقلاب نظر علما از جمله آیت الله مکارم شیرازی و آیت الله طالقانی بر اجباری نبودن حجاب و عدم تحمیل احکام شرعی بر مردم بود. آن روزها آیت الله مکارم شیرازی مدعی بود که باید با تبلیغ دین و ایجاد زمینه های رشد فکری و فرهنگی زنان بی حجاب را به "محجّبه" شدن تشویق کرد نه با "تهدید". ایشان در صفحه ی 5 روزنامه ی اطلاعات اسفند 1357 درباره ی حجاب می نویسد: «هیچگونه نیازی به شدت عمل نیست.» آیت الله طالقانی نیز در مصاحبه ای که در صفحه ی 3 روزنامه ی کیهان مورخ 20 اسفند 1357 در واکنش به اظهارت امام خمینی که گفته بودند زنان باید با حجاب در ادارات حاضر شوند، گفت: «اجباری حتی برای زن‌های مسلمان هم نیست. چه اجباری؟ حضرت آیت‌الله خمینی نصیحتی کردند مانند پدری که به فرزندش نصیحت می‌کند راهنمائیش می‌کند که شما اینجور باشید به این سبک باشید. بهتر می توانید روح اسلام و همانطوریکه گفتم سنت ایرانیت را متجلی کنید.» مرحوم آیت الله طالقانی در آن مصاحبه همچنانکه کشف حجاب و برداشتن روسری و چادر از سر زنان را در زمان رضاخان عملی خلاف شرع می داند، تحمیل حجاب از سوی نظام اسلامی را هم خلاف شرع و هر دو را به یک میزان محکوم می کند. حال چه شده که این روزها پس از 33 سال از آن تاریخ چنین اظهارات و اقداماتی می شود، ربطی به فتاوی دینی ندارد و همچنان که گفتیم، "تحمیل" احکام شرعی، امروزه می توان گفت عملی خلاف قصد شارع است.

 

پرسیده اید:  "واقعا اسلام چیزی هست که میشنویم یا میبینیم یا چیزی بدتر از اینها بوده و به اصطلاح یک ایدئولوژی خرافی و خطر ناک برای بشر است؟ "

خیر؛ اسلام این چیزی نیست که ما می بینیم. نه فقط اسلام؛ بلکه آیین زرتشت، دین یهود و مسیحیت امروزی نیز با آن چیزی که اشوزرتشت، موسی و مسیح آوردند زمین تا آسمان متفاوت است. واقع این  است که وقتی پیامبران دارفانی را وداع کردند و رفتند، پیروان (یعنی برخی از مغان زرتشتی، خاخام های یهودی، حواریون مسیحی و اصحاب پیامبر) دین را ابزاری برای سلطه قراردادند. یعنی پیامبران که بر منبر وعظ و خطابه می نشستند، آنان بر تخت سلطنت نشستند. به عبارت دیگر پیامبران فقط "هدایت" و مردم را به راه راست "دعوت" می کردند؛ اما آنان (یعنی عده ای از مغان، خاخام ها، حواریون و اصحاب پیامبر) به نام و تحت لوای دین "حکومت" و "سلطه" بر مردم را وظیفه ی خود دانستند! و برای مشروعیت دادن به اعمال خود پیوسته به آیات و روایات تمسک جستند و قرآن و حدیث، تورات و انجیل (و در عهد ساسانیان "اوستا") را تفسیر به رأی کردند. یعنی از آیات کتاب های آسمانی در جهت توجیه عملکرد خود استفاده کرده و بهره جستند. به عنوان مثال:  در كيش زرتشتي كه ايرانيان پيرو آن بودند، زشتي و پليدي، نيرنگ و تهمت، بهتان و دروغ مذمت شده بود. ايرانيان هر روز در مناجات خويش  چنين مي‌خواندند كه: «اي اهورامزدا ! ... بادا كه راستي را توانايي بخشي/ بادا كه دروغ را ناتواني بخشي/ پيروز باد راستي / سرنگون باد دروغ / برود دروغ/ سرنگون، برانداخته، رانده، نابود، ناكام باد دروغ ...»(اوستا؛ يسنا 6/8) اما فقط آن را مي‌خواندند و بس. حال اينكه به قول مرحوم دكتر عبدالحسين زرين‌كوب تحقق راستي و ستيز با ديو دروغ : «رهنمايان و روحانياني  مي‌خواست كه از فساد و آلايش فريبكاران دور بمانند.»( تاريخ‌ايران بعد از اسلام؛ عبدالحسين زرين‌كوب، ص168) و در پايان دوره ساسانيان و زمان هجوم اعراب به ايران، روحاني و موبدي كه فريبكار و دروغ‌گو نباشد، چون كيميا ناياب بود. چنين شد كه با ورود اعراب مسلمان به ايران، ايرانيان خسته از ظلم شاه ساسانی و رميده از فساد روحانيان دروغ‌گوي وابسته به دربار ساساني، فرهنگ مهاجم، يعني اسلام را با آغوش باز پذيرفتند. در حقيقت ايرانيان، اعراب مهاجم را حامل فرهنگ متعالي اسلام يافتند؛ و آن فرهنگ را نه با زور شمشير، بلكه با اتكا به درك و شعور والاي خويش پذيرفتند. سره را از ناسره جدا كردند و با تفكيك "عرب" از "اسلام"، اولي را دشمن و دومي – يعني اسلام – را نجات‌بخش خود يافتند. فرهیختگان ایرانی نیز جور و ستمي را هم كه از اعراب مهاجم ديدند، هيچگاه به پاي قرآن و اسلام "حقيقي" ننوشتند؛  و به قول مرحوم ملك الشعراي بهار:

گر چه عرب زد چو حرامی به ما / داد یکی دین گرامی به ما

گر چه زجور خلفا سوختیم / ز آل علی معرفت آموختیم

دین بگرفتیم و عرب رانده ایم / زنده و جاوید از آن مانده ایم

جنایات امروز صهیونیست ها و نژادپرستی قوم یهود را نیز نمی توان به پای موسی نوشت. همچنین سلطنت توام با ظلم و خشونت کلیسا طی یازده قرن بر اروپا را هم که از آن به قرون وسطی یاد می شود نباید به عیسی منتسب کرد. حضرت علی نیز پس از تصدی امر خلافت خطاب به مردم فرمود: مرا نصیحت کنید و اگر خطا کردم راه راست را به من بنمایید و اگر به راه نیامدم با شمشیر مرا "راست" (یعنی مهار) کنید." علی می دانست که قدرت فساد آور است. یعنی هر کس که به قدرت برسد مست و به جنون قدرت مبتلا می شود. لذا این را گفت تا مردم همواره در برابر زمامداران موضعی انتقادی داشته باشند. "با شمشیر مرا راست کنید" یعنی علیه من قیام کنید و با  انقلابی براندازانه مرا سرنگون کنید. اما امروزه در جوامع در حال خیزش اسلامی، نظیر بحرین و بسیاری کشورهای  اسلامی کوچکترین انتقاد علیه ظلمی که بر مردم رواداشته می شود، اقدامی براندازانه و همسو با دشمنان خارجی! تلقی گشته و شخص معترض دستگیر شده و در زندان مورد بدترین شکنجه ها قرار می گیرد.

   امیرالمومنین در حدیثی فرمود: "من از اینکه سفیهان، بر امت من حاکم شوند در هراسم". اما امروزه سفها بر بسیاری کشورهای اسلامی حکومت می کنند. پس قطعا این چیزی که ما می بینیم دین نیست.

   اما در این میان هستند کسانی از علمای دیندار و خداترس که بر این همه ظلم می شورند و شجاعانه و با شهامت به آن اعتراض می کنند. نظیر "اخوان المسلمین" در مصر، و جنبش های ضد استبدادی که در کشورهای اسلامی هم اینک در حال ستیز با حاکمان مستبد و حامیان خارجی آنانند.

پس می بینید که علمای آزاده و با شهامتی هم هستند که به قول شما "این را که ما می بینیم دین نمی دانند"!

 

 

نوشته اید: "دین عامل بدبختی کشور های جهان سومی مثل ما است و تا دین هست پیشرفت وجود ندارد."

توجه داشته باشید که "دین" -  نه "مذهب" – هیچگاه باعث بدبختی و عدم پیشرفت جوامع نبوده، نیست و نخواهد بود. تاریخ گذشته ی ما مملو از دانشمندان دینداری است که در بستر دین و جامعه ی پایبند به موازین دینی و  اخلاق دینی و در همین مدارس دینی به پشیرفت های شگفت و شگرفی دست یافته اند. نمونه ی آنها:  ابن سینا، ابن رشد، جابربن حیان، ابن خلدون، خواجه غیاث الدین جمشید کاشانی (واضع یا کاشف عددP)، خوارزمی و خیام ریاضی دان و شاعر هستند؛ تا برسیم به بزرگان و ادیبانی چون فردوسی شیعی – که عرب ستیز بود و پرچمدار نهضت شعوبیگری، یعنی قیام علیه اعراب، نه اسلام! – همچنین سعدی که اروپاییان گلستان او را "انجیل فارسی" می دانند و حافظ که گوته فیلسوف آلمانی می گوید :هر شب با حافظ می خوابم و هر صبح با حافظ از خواب برمی خیزم . نظامی و مولوی که او را متصل به عقل اول خوانده اند و امروزه ترجمه ی مثنوی او از پرفروشترین آثار ادبی اروپا و امریکاست، نیز نمونه های بارز دیگری از همان چهره های شاخص فرازمانی هستند که در مهد تمدن اسلامی و در دل فرهنگ "ایرانی – اسلامی" یا "اسلامی- ایرانی" پرورش یافتند. می خواهم بگویم این همه رشد و پیشرفت علمی در علم در سایه ی تمدن اسلامی زمانی که اروپا در قرون وسطی در جهل و سیاهی به سر می بِرد پدید آمد. در قرون وسطی کشیشان دومینکن و راهبانی بودند که به اینکه بعد از غسل تعمید بدنشان آب را لمس نکرده افتخار می کردند! در این دوره اسلام به بهانه های مختلف غسل را چه واجب و چه مستحب بر مسلمانان واجب یا سفارش کرده بود؛ نظیر: غسل جنابت، غسل مس میت (واجب). غسل جمعه، غسل شب های قدر، غسل لیله الرغائب و ... (غسل های مستحبی).

و اما در مورد تاثیر دانشمندان اسلامی بر پیشرفت علمی خاطره ای دارم و آن اینکه: در سال 84 در زاهدان کتابخانه ی شخصی مرحوم امیرتوکل کامبوزیا کتابی یافتم با عنوان "مختار رسائل جابربن حیان" چاپ مصر. که ترجمه ی فارسی آن می شود: گزیده ای از مقالات جابربن حیان، دانشمند و شیمیدان مشهور مسلمان. در آن کتاب مرحوم کامبوزیا (که اعجوبه ای در علوم مختلف بود و به چند زبان زنده تسلط کامل داشت) در ذیل عبارتی خط کشیده و در حاشیه ی آن نوشته بود که این همان نظریه ی نسبیت است که بعدها انیشتن بدان دست یافت. البته این بدان معنا نیست که انیشتن نظریه ی نسبیت را از جابربن حیان دزیده است؛ خیر، به این می گویند توارد. یعنی قرن ها قبل از انیشتن جابربن حیان به این نظریه ی نسبیت پی برده بوده است. بعد به پیشنهاد اینجانب دختر مرحوم کامبوزیا کپی این کتاب را تهیه و به کتابخانه ی مجلس اهدا کردند.

ولی چه شد که آن تفوق علمی و پیشرفت های شگرف در دانش های گوناگون مسلمانان بدینجا انجامید، خود داستانی است مفصل که شرح آن در اینجا ملال آور است و در این مقال نمی گنجد. پیشنهاد می کنم برای مطالعه در این باب به کتاب های ذیل مراجعه کنید:

 

اسلام از دیدگاه ژول لابوم فرانسوی، ژول لابوم، ترجمه ی دکتر محمدرسول دریانی.

دانش مسلمین، محمدرضا حکیمی.

علل پیشرفت اسلام و انحطاط مسلمین، زین العابدین قربانی.

فرهنگ اسلام در اروپا، زیگرید هونگه، ترجمه ی مرتضی رهبانی.

متفکران اسلام(4 مجلد)، احمد آرام.

تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، زین العابدین قربانی.

اسلام از نظر ولتر، دکتر جواد حدیدی .

سِرِّعقب افتادگی ملل مسلمان (در عصر حاضر)، مهندس مهدی بازرگان.

 

اما می دانم که نه فقط شما - که نسل شما - امروزه حوصله ی مطالعه ی اینگونه کتاب ها را ندارد؛ زیرا بمب خوشه ای "رسانه" او را موجی کرده و وی را در "عقل بیانی" اسیر و دربند نگاه داشته است. (برای توضیح این مطلب خواهش می کنم - بلکه التماس می کنم -  مقاله ی اینجانب را با عنوان "رسانه و عقل بیانی" که هم اینک در وبلاگ اینجانب در دسترس است بخوانید.)

به هر حال اندیشمندان، "دین" حقیقی را عامل بدبختی نمی دانند؛ بلکه برعکس جامعه ی دینی را جامعه ای پیشرفته می دانند. جامعه ی دینی، از نظر ما یعنی جامعه ای که بر اساس منشور حکومتی امام علی (که همان نامه ی ایشان به مالک اشتر است) بنا شده باشد و به قول علامه محمدرضا حکیمی در آن رانت خواری نباشد و فرزندان مسوولانِ آن درد بی خانمانی، بی اشتغالی و خلاصه درد بی آیندگی را همچون همه ی جوانان مردم لمس کنند. هر جا چنین جامعه ای دیدید آن جامعه اسلامی است. خواه مردم آن مسلمان باشند یا نباشند! همچنانکه سیدجمال الدین اسدآبادی در سفر به اروپا گفت: در غرب مسلمان ندیدم؛ ولی اسلام را دیدم!

   پس سفارش می کنم قبل از هرگونه قضاوتی وقت بگذارید و نامه ی حضرت علی به مالک اشتر در نهج البلاغه، نیز نامه ی آن حضرت به "عثمان بن حُنیف" والی بصره را بخوانید. ما معتقدیم در هر جامعه ای اگر زمامداران بدان منشور و آن نامه عمل کنند آن جامعه، جامعه ای پیشرفته، توسعه یافته و روبه رشد خواهد بود. و این یعنی جامعه ی دینی.

 

 

دیگر اینکه نوشته اید: "وقتی در قرآن به صراحت آمده این کتاب به زبان عربی نازل شده برای همه که بفهمند. پس دیگر تفسیر به چه درد میخورد؟ آیا هدفی جز ماله کشی دارد؟ "

 

البته در اینکه قرآن به زبان صریح نازل شده و آن هم "عربی مبین" یعنی عربی فصیح شک نیست. اما توجه داشته باشید که تفسیر به معنای تشریح و توضیح چیزی است که در دل متن نهفته است. نه فقط قرآن و کتاب های آسمانی، نظیر اوستا، تورات، انجیل و قرآن که قرن ها از نزول آنها گذشته است، بلکه یک فیلم یا داستان و رمان از نویسنده ای معاصر نیز  به تفسیر نیاز دارد که ما به آن "نقد" می گوییم. نقد یک اثر به یک معنا یعنی تفسیر آن اثر. حال شما بگویید که این فیلم یا داستان خیلی روشن و صریح ساخته یا نوشته شده است. اما لایه هایی پنهانی دارد که یک منتقد با دقت می تواند آن لایه ها را برای ما کشف کند تا به درک عمیق تری از آن اثر دست یابیم. مثلا همین فیلم طنز و عامه پسندِ "دایره زنگی" را ببینید. این فیلم که ظاهری بسیار سطحی و هجو آمیز دارد مملو از ایماها و اشاره هاست که در یک جلسه ی نقد (یا همان تفسیر) می توان آن لایه ها را کشف و نمایان کرد. فیلم "اجاره نشینها" ی مهرجویی را می توان 2 ساعت تفسیر کرد. پس هر متنی، اعم از فیلم، داستان، نقاشی و شعر گرفته تا احادیث و متون قدسی (اوستا، تورات، انجیل و قرآن) برای فهم عمیق محتاج به تفسیر هستند. البته گفتم "فهم عمیق". حال اینکه می توان این آثار را خواند و دید و در حدّ فهم کم، متوسط یا حتی زیاد خود، از آنها بهره گرفت. مثلا همه دیوان و غزل های حافظ را می خوانند. اما اگر بنا شد آن را تفسیر کنیم، وقتی حافظ می گوید:

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس / که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم

آن وقت باید علاوه بر معنا کردن واژگان، ساعت یا ساعت ها درباره ی "سراچه ی ترکیب" و "تخته بند" بودن در این بیت توضیح داد تا معلوم شود مراد حافظ از این دو ترکیب چه بوده یا می توانسته باشد. و "تخته بند" کردن در عصر حافظ چگونه مجازاتی و "سراچه ی ترکیب" در اصطلاح فلاسفه و عرفا چیست. و یا مثلا باز به این بیت حافظ توجه کنید:

جلوه ای کرد رُخَش دید مَلَک نور نداشت / برق غیرت شد از این آتش و بر آدم زد

مصراع نخست را به دو شکل خوانده اند: "دیدِ مَلَک" یعنی چشم فرشته. و دوم بدون کسره ی دال "دید مَلَک". اگر شکل اول را بپذیریم، بدیهی است، "دید" را چشم معنا کرده ایم. اما در قراءت دومی، "دید" فعل ماضی ساده است و معنای بیت تغییر می کند. با این حساب بیت فوق حافظ را می توان به دوگونه ی نسبتا متضاد معنا کرد. حال از این پس اگر بنا باشد بیشتر به تشریح این بیت بپردازیم باید به اسطوره آفرینش اشاره کنیم و درباره ی فلسفه ی خلقت نزد عرفا سخن بگوییم. آن هم با ذکر شواهدی از اسرائیلیات (آیات تورات)، احادیث، آیات قرآن و اقوال فلاسفه (از یونانیان باستان گرفته تا فیلسوفان معاصر و اسطوره شناسانی نظیر میرچا الیاده) و خلاصه ساعتی یا ساعت ها در تفسیر این بیت سخن بگوییم. و چنین می شود که فرهیخته ای همچون مرحوم دکتر رکن الدین همایون فرخ شرحی بر غزلیات حافظ، در ده مجلد قطور با عنوان "حافظ خراباتی" می نگارد. پس اگر فهم غزل های حافظ همین بود که همگان می فهمند، دیگر نیازی به شرح و تفسیر آن به قلم بزرگانی چون سودی (در 4 مجلد، ترجمه ی دکتر عصمت ستارزاده) و مرحوم حسینعلی هروی (در 4 مجلد) نبود! و دیگرانی که بنا نیست در اینجا از آنان نام ببریم.

   یا بر همین مثنوی مولوی 1 جلدی (در 6 دفتر) شرح ها و تفاسیری نوشته اند که از جمله ی مهم ترین آنها می توان به شرح رینولد نیکلسون (در 8 مجلد)، اسماعیل انقروی(در 7 مجلد)، حاج ملاهادی سبزواری، عبدالباقی گولپینارلی (در 6 مجلد)، علامه جعفری (در 15 مجلد)، کریم زمانی(در 7 مجلد)، مرحوم فروزانفر و دکتر سیدجعفر شهیدی(در 10مجلد) و ... اشاره کرد.

   "ماهی سیاه کوچولو" قصه ای کوتاه است که مرحوم صمد بهرنگی آن را برای بچه ها نوشته. همه آن را در ظرف 20 دقیقه می خوانند و قصه را می فهمند؛ اما تحلیل یا تفسیر آن حقایقی را بر ما  روشن و لایه هایی از آن را برای ما مکشوف می کند که با مطالعه ی سطحی به آن لایه های پنهان که منظور اصلی نویسنده است پی نمی بریم.

   تورات، انجیل و قرآن نیز از این قاعده مستنثنا نیستند. به عنوان مثال من و شما وقتی تورات را می خوانیم به "کشتی گرفتن یهوه (خدا) با اسرائیل (یعقوب)" می خندیم. اما مفسران یا حاخام های یهودیِ مفسر تورات، کلی درباره ی آن توضیح می دهند و آن را بیانی تمثیلی می دانند.  وقتی در انجیل، عیسی خود را "پسر" و خدا را "پدر" می نامد؛ امروزه مفسران نواندیش مسیحی منظور مسیح را از پسر و پدر چیزی متفاوت با آنچه امروزه ما از این دو واژه می فهمیم معنا می کنند و اثبات می کنند که عیسی – با توجه به مفهوم "پسر" و "پدر" در عصر رسالت عیسی، منطقه اورشلیم و معنای مجازی این دو واژه در ادبیات قوم یهود - هرگز نخواسته بگوید من پسر خدا - به معنای امروزی آن - هستم. دقیقا مثل اینکه امروزه وقتی شما این جمله از سفرنامه ی ناصرخسرو را می خوانید که "به گرمابه شدیم و شوخ از تن بگشودیم" به تشریح و تفسیر آن می پردازید و توضیح می دهید که مراد نویسنده در هزار سال پیش از "شوخ" معنی امروزی آن نیست؛ بلکه منظور وی از شوخ "چرک" است.

حال وقتی قرآن را باز می کنیم و می خوانیم مثل همه ی کتاب ها، اینگونه نیست که بیان آن روشن نباشد. خیر همه ی انسان ها با خواندن آن چیزی از آن می فهمند. و این را بدانید که  اصلا پیامبران به زبانی روشن و مفهوم همگان سخن گفته اند؛ برخلاف فلاسفه که مغلق و پیچیده گفته و نوشته، می گویند و می نویسند. اما این فهم ظاهری از قرآن همه ی معنا و بطن یا لایه های آن نیست.

   مثلا این آیه ی قرآن را که می خوانیم : "اللهُ نورُِ السّماواتِ و الاَرض ... ." چنین معنا می کنیم که: خداوند نور آسمان ها و زمین است ... . بیشتر قرائت ها همین است. اما قرائت دیگری نیز هست که آیه ی فوق را چنین می خواند: "اللهُ نَوَّرَ السّماواتِ و الاَرض ... ." که در این قرائت "نَوّرَ" فعل است و بر خلاف قرائت نخست، اسم نیست. آن وقت معنای آیه این می شود که: "خداوند به آسمان ها و زمین نور بخشید ... ." یا: "خداوند آسمان ها و زمین را نورانی کرد... ." همین اختلاف در قرائت ها ما را به تفسیر نیازمند می کند تا لایه های پنهان این آیه را بشکافیم و فهم عمیق تری از آن داشته باشیم؛ بویژه اینکه وقتی به مفهوم "نور" و "ظلمت" در فلسفه ی اشراق سهروردی مراجعه می کنیم؛ سهروردی درک وسیع تری از لایه های لطیف و ظریف آن را برای ما بیان و تفسیر می کند. خاصه اینکه امروزه فیزیکدانان "نور" را پدیده ای مجهول که "دارای تعریف دقیقی نیست" معرفی می کنند. حال اگر امروزه قدری بیشتر تحقیق کنیم ، حوصله به خرج دهیم و کتاب "جهان هولوگرافیک" (نوشته ی مایکل تالبوت، ترجمه ی داریوش مهرجویی) را بخوانیم، در آنجا نظریه ی دیوید هیوم یکی از مشهورترین فیزیکدان های کوانتوم را می خوانیم که معتقد است: "جهان ما و هر چه در آن است – از دانه های برف تا درختان کاج تا شهابهای فروافتاده و الکترونهای چرخان – همگی فقط تصاویر شبح وار، یا فرافکنش ها یی از سطح واقعیتی است چنان دور از واقعیت خاص ما، که تقریبا ورای مکان و زمان قرار می گیرد." (جهان هولوگرافیک، ص1) سپس در صفحه ی 367 همان کتاب آمده که: "ما چیزی نیستیم جز تصاویر هوشمند و هماهنگ شده ی نور". (جهان هولوگرافیک ص 367). حال می پرسم براستی آیا قرآن و آیه ی نور نیازمند تفسیر نیست؟ و آیا با گذشت زمان و پیشرفت علم فیزیک کوانتوم بطون و لایه های نامکشوف قرآن برای ما روشن نمی شود؟ یاد دارم در سال 82 روزی در یک مجلس میهمانی، مرحوم دکتر اسماعیل جمشیدی که فارغ التحصیل شیمی از دانشگاه میشیگان و استاد دانشگاه امیرکبیر بود بیش از یک ساعت در تفسیر واژه ی "صمد" (قل هو الله احد، الله الصمد...) سخن می گفت و همه سرتاپا گوش بودند! آن مرحوم با قواعد علمی و با استناد به عناصر موجود در عالم هستی اثبات می کرد که وصف "صمد" در قرآن ناظر به نامرئی بودن و در عین حال فراگیر بودن ذات الهی است. اما همگان "صمد" را بی نیاز معنا می کنند و از آن می گذرند که البته این نیز صحیح است؛ اما معنی ظاهر و سطحی واژه ی صمد است؛ حال آنکه معنای عمیق و لایه ی پوشیده ی صمد همان است که مرحوم دکتر جمشیدی چند ساعتی در اثبات آن سخن می گفت و بر آن اصرار داشت.

   یا مثلا وقتی در قرآن آمده: "سَلام عَلی آلِ یاسین" برخی "آل یاسین" را الیاس نبی و عده ای دیگر "خاندان پیامبر" تفسیر کرده اند و هر یک دلیلی برای اثبات مدعای خود آورده اند. همچنین ماجرای آفرینش آدم در قرآن دستخوش تفاسیر و برداشت های گوناگونی است که نظیر این برداشت ها را در تفسیر مفسران یهودیِ "تورات" نیز می بینیم. تا جایی که برخی مفسران مسلمانِ قرآن، همانند علامه طباطبایی و امام خمینی داستان خلقت آدم را نه فقط یک واقعیتی که در عالم خاکی واقع شده باشد، بلکه یک "مَثَل" می دانند. یا وقتی خداوند در قرآن آفرینش را در شش یوم ("خَلَقَ السّماواتِ و الاَرض فی سِتّةِ اَیّام") می داند. مفسران توضیح می دهند که در این آیه منظور از یوم، روز نیست، بلکه "مرحله" است. زیرا در زمان نزول قرآن یکی از معانی "یوم" مرحله بوده است. یعنی: "خداوند آسمان ها و زمین را در شش مرحله آفرید" نه در شش روز! زیرا تا ماده نباشد، زمان نیز معنا ندارد.

برای درک و فهم بیشتر این نمونه ها در قرآن توصیه می کنم کتاب "باد و باران در قرآن" نوشته ی مرحوم مهندس مهدی بازرگان را بخوانید. ایشان در این کتاب به تشریح علمی آیات مربوط به باد و باران پرداخته اند. همچنین کتاب "خلقت انسان" تألیف مرحوم دکتر یدالله سحابی را که در آن به تفسیر و تطبیق آیات علمی قرآن با قوانین طبیعی در حوزه ی آفرینش پرداخته اند مطالعه کنید. باز در این زمینه می توانید به کتاب "مقایسه ای میان تورات، انجیل، قرآن و علم" نوشته ی دکتر موریس بوکای، ترجمه ی مهندس ذبیح الله دبیر مراجعه کنید.

   علاوه براین تفسیر قرآن، ما را با شأن نزول آیات آشنا می کند و همین سبب می شود تا بسیاری از احکام قرآن را که در عصر پیامبر جاری بوده، تغییر دهیم یا تعطیل کنیم. مثل حکم دریافت "جزیه" که در صدر اسلام از پیروان ادیان دریافت می شده ولی امروزه از احکام اسلام حذف شده است. یا حکم "ارتداد" که در سال های اخیر بسیاری از فقها از جمله مرحوم آیت الله منتظری آن را ملغی اعلام کردند.

   پس تفسیر قرآن به قول جنابعالی "ماله کشی" نیست؛ بلکه "لایه کشی" یعنی برداشتن لایه ها و کشف و استخراج لایه های درونی قرآن است.

البته – چنانکه پیشتر گفتیم - کسان یا حکومت هایی هم بوده و هستند که برای توجیه افکار و رفتار خویش با تمسک به آیات قرآن، قرآن را در جهت "منافع" و "مطامع" شخصی خود تفسیر می کنند؛ که به آن می گویند "تفسیر به رأی". لذا  توصیه کرده و می کنیم که تفسیر قرآن کار هر کس نیست؛ بلکه مفسر باید خالی از هواهای نفسانی و اغراض شخصی، گروهی و سیاسی باشد و به فرموده ی مولوی:

معنی قرآن ز قرآن پرس و بس / یا کسی کآتش زده است اندر هوس

 

 

دیگر اینکه نوشته اید: " شما سر کلاس گفته اید در شبکه ای ماهواره ای قرآن را باز می کنند و مثلا می گویند: خدا گفته ما کفار را آتش میزنیم و دوباره زنده میکنیم  و امثال این آیات، و گفتید که اینها مثال است که در قرآن آمده."

بله؛ همچنان که گفتم اینها مثال هایی است که قرآن برای تقریب به ذهن ما بیان کرده است. نظیر اینکه در بهشت نهرهای جاری و حورالعین و یا در دوزخ آتش است. زیرا اولا ذهن خاکی بشر لذتی فراتر از باغ های مصفا و زنان زیبارو و عذابی درناکتر از آتش را تجربه نکرده است. شما هم اگر بخواهید به خردسالی وعده ی پاداش بدهید به او وعده ی اعطای اوراق چند میلیارد تومانی مشارکت فلان پروژه یا بانک را نمی دهید. بلکه نهایتا به او قول می دهید ماشینی را که در پشت ویترین اسباب بازی فروشی دیده برای او خواهید خرید. اگر هم بنا شد او را بترسانید از زندان کهریزک و حبس ابد در زندان قزلحصار  و سلول های انفرادی اوین و زندان گوانتانامو نمی ترسانید؛ بلکه از داغ کردن دست با قاشق و فلفل در دهان کردن می ترسانید. چنانکه ما را در کودکی از اینها می ترساندند که مثلا اگر دروغ گفتی فلفل در دهانت می ریزیم و چنین هم می کردند.

و اما آنچه درباره ی آن آیه گفته ام (که دقیقا به یاد ندارم چه وقت و چه چیز بوده) احتمالا این بوده است که: وجود ما در این عالم خاکی از سه چیز تشکیل شده:

1 – جسم؛ یعنی همین گوشت و پوست و استخوان که مشهود همگان است.

2- جسد؛ که امروزه به آن "هاله" نیز می گویند. برای شناخت هاله و روش های کسب مهارت در مشاهده ی هاله ی افراد می توانید به کتاب "هاله ی شما چه رنگی است" مراجعه کنید. خوشبختانه اخیرا در سایتی خواندم که بیمارستان میلاد دستگاهی وارد کرده که هاله ی افراد و اشیا را می نمایاند و به پزشکان در تشخیص مرض بیماران کمک می کند و آنان با مشاهده و دقت بر روی هاله ی افراد مداوای بیماران را تسهیل یا تکمیل می کنند. متن خبر و تصاویر هاله ها را می توانید در نشانی ذیل ببینید: (صحت و سقم آن بر عهده ی سایت ذیل است.)

http://www.1doost.com/Post-4127.htm

3- روح، که از عالم "امر" یعنی جهان "مجردات" است و غیر قابل مشاهده. پیش از توضیح مطلب یک مثال می زنم: موشک ها و فضاپیماهایی را که سازمان های فضایی نظیر "ناسا" به آسمان پرتاب می کنند، در مسیر پرتاب باید قطعاتی از آنها  جدا شوند. سرانجام آنچه در مدار قرار می گیرد، تنها قطعات اصلی و کارآمد همان فضاپیما با وزن مثلا 15 کیلو است؛ حال اینکه در زمین و پیش از پرتاب، وزن آن فضا پیما شاید 500 کیلو بوده باشد!

پس وجود ما از روح، جسد و جسم تشکیل شده. به همین دلیل در برخی زیارت ها، نظیر زیارت مطلقه ی امام حسین ع آمده: صلوات الله علیکم و علی ارواحکم و علی اجسادکم و علی اجسامکم.

انسان نیز در تعریف فیلسوفان یونانی و مسلمان همچون ابن سینا "جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا" است. یعنی جسم انسان فانی ولی روح او باقی است. به عبارت دیگر وقتی که آدمی مُرد دقیقا مثل همان فضاپیما، ابتدا از جسم جدا می شود؛ سپس تا مدتی روح او در عالم برزخ با جسد (= هاله) همراه است. و در نهایت تنها روح است که باقی می ماند. توضیح مفصل درباره ی این موضوع مهم، شگرف و جذاب را می توانید در کتاب ارزشمند "انسان روح است نه جسد" تألیف فیزیکدان مشهور مصری، استاد و رئیس دانشگاه عین الشمس قاهره، دکتر رووف عبید (ترجمه ی دکتر کاظمی خلخالی، در دو مجلد) و کتاب هایی نظایر آن بخوانید. پس "عذاب" یا "نشاط" در قیامت به هیچ وجه جسمانی نیست. لذا این آیه ی قرآن (که شما بدان اشاره کردید) : "کُلّما نُضِجَت جُلُودُهُم بَدّلناهُم جُلُودا غَیرَها" (در جهنم هرگاه که پوستشان به آتش جهنم سوزانده و معدوم شود، دوباره پوستی دیگر بر استخوانشان می رویانیم) یک بیان تمثیلی است؛ زیرا در آنجا اصلا جسم و پوستی وجود ندارد که ملائکه ی عذاب بخواهند آن جسم را بسوزانند. بلکه خداوند با این آیه می خواهد این را به بشر تفهیم کند که "عذاب" تداوم دارد و چنین نیست که مثلا در عرض یک ساعت جسمی که سوخت معدوم شود و دیگر عذاب هم به اتمام برسد. محققان"علوم روحی" امروزه اثبات کرده اند که عذاب در دوزخ، عذابِ جسمانی (سختی) نیست، بلکه عذاب روحانی (رنج) است. مرحوم ایرج میرزا در تشریح مفهوم حقیقی "عذاب" در دوزخ و "نشاط" در بهشت یا فردوس سروده است:

رسول دید که جمعی گسسته افسارند/ به چاره خواست کشان ربقه در رقاب  کند

بهشت و دوزخی آراست بهر  بیم و امید/ که  دعوت همه بر  منهج   صواب  کند...

به قدر وسعت فکر تو آن یگانه حکیم(خدا)/سخن ز دوزخ و فردوس درکتاب(قرآن)  کند

 

سفارش می کنم مستند 13 ساعته ی "نسیمی از حقیقت" را که تجربه ی کسانی است که مرگ را دیده و به این جهان بازگشته اند و سال ها پیش از ماهواره ضبط شد و پس از دوبله با افزودنی هایی در شبکه یک روی آنتن رفت، از شرکت "سروش سیما" بخواهید و ببینید؛ آن وقت این مدعا روشن تر خواهد شد. (یا از شبکه ی مستند  پخش آن را درخواست کنید.) این حالت (گزارش از عالم پس از مرگ) را  اصطلاحا  (NDE) می گویند که مخفف (near death experiences) است و واضع آن دکتر "ریموند مودی" است. او که دارای دو کترای فلسفه و روانپزشکی است، هم اکنون موسسه ای در ایالت آلاباما بناکرده که تجربیات مردم جهان را درباره ی مرگ یا همان (NDE)  در آنجا جمع آوری و با دستیارانش تجزیه و تحلیل می کند. دکتر ریموند مودی کتابی نیز در همین زمینه نوشته که به نام "زندگی پس از زندگی" با ترجمه ی شهناز انوشیروانی سال ها پیش در اینجا منتشر شده است. کتاب دیگری هم در این باره  در بازار موجود است به نام "ادراکات لحظات نزدیک به مرگ" نوشته ی دکتر ملوین مورس، ترجمه ی دکتر رضا جمالیان. باز در این زمینه سفارش می کنم این دو کتاب را هم بخوانید:

 

در آغوش نور، نوشته ی بتی جین ایدی، ترجمه ی دکتر فریده مهدوی دامغانی.

نور نجاتبخش، نوشته ی دانیون برینکلی (خلبان ارتش امریکادر جنگ ویتنام)، ترجمه ی زیبا پرهام.

مطمئنم که تماشای آن مستند و خواندن این کتاب ها فضایی روشن و افقی وسیع پیش روی شما باز خواهد کرد.


(ادامه ی پاسخ در پست بعدی)

+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/07/28 و ساعت 23:58 |