تبليغاتX
جمشيد غلامی نهاد


دولت تضلّعی


(پیشنهادی برای برون رفت از بحران در ناکارامدی هایِ مدیریت دولتی)

 

کلید واژه ها: دولت تضلّعی، دولت ائتلافی، حاکمیت، مدیریت، تکنوکراتیسم، ایدئولوژیزه، تخصّص، منافع حزبی، منافع ملی، "تعّهد".

آنچه امروزه حکومت های جهان را با چالش مواجه کرده؛ روی کار آمدن دولت هایی است که سیطره ی مدیریت فراگیر آنها برای جوامع دردسر ساز و ناکارامد جلوه کرده است. جان لاک (1632-1704م) و منتسکیو (1689-1755م) این دو فیلسوفِ معاصر (اولی انگلیسی و دومی فرانسوی)، با دقت نظر در رویه ی دیکتاتورمآبانه ی حاکمان مطلق العنان نظریه ی "تفکیک قوا" را در سه قوه ی مقنّنه، قضائیه و مجریه ارائه کردند. این نظریه که پیش از فیلسوفان یاد شده ی معاصر به ارسطو (384-322ق م) منسوب است، بزودی سمبل دموکراسی و مورد استقبال تقریبا همه ی کشورها، حتی کشورهای اسلامی واقع شد. چه ایده ی تفکیک قوای در فلسفه ی سیاسی اسلام ایده ای نو نبود.  در صدر اسلام نیز تفکیک قوا را می توان در عصر رسول الله ص مشاهده کرد. آنجا که پیامبر به عنوان رهبر و بنیانگذار جامعه ی اسلامی در پایان حیات به مسجد درآمد و مخاطبان را به بخشایش و قصاص خویش فراخواند؛ و یا در خلافت  امیرالمؤمنین ع وقتی خلیفه بمثابه رئیس قوه ی مجریه در شکایت مرد مسیحی (یا یهودی؟) در دادگاه حاضر و به دلیل نداشتن شاهد محکوم از دادگاه خارج شد.

   اما سخن در اینجا چیزی ورای نظریه ی تفکیک قوا و فراتر از آن است. نظریه ای که بظاهر مغفول عقلا واقع شده و دولت ها بدون عنایت بدان می کوشند تا با تشکیل دولت های ائتلافی آن خلأ را پر کنند. حال آنکه "دولت ائتلافی" به معنای اتحاد یا تبانی احزابی است که خواستار تقسیم قدرت در حوزه ی سیاست هستند، و نه عمل و تخصص. در "دولت تضلّعی" نقش احزاب و جناح ها بسیار کمرنگ است و شاخصه ی آن تخصّص و تبحّر وزرا، قطع نظر از گرایش های سیاسی آنان است.

   "دولت تضلّعی" که اینجانب در اینجا قصد طرح و پرداختن بدان را دارم چیزی شبیه و تابع نظریه ی تفکیک قوای جان لاک و منتسکیوست. و این دولت که خود به شیوه ی من درآوردی، آن را "تضلّعی" نامیده ام، بشدّت با آنچه که در نزد همگان به دولت ائتلافی شناخته می شود متفاوت است. و عمده تفاوت آن با دولت ائتلافی عجالتا – تأکید می کنم- در این است که دولت ائتلافی بر اساس منافع و تبانی احزاب و گروه های سیاسی شکل می گیرد؛ اما دولت تضلّعی بر اساس "تخصّص" و کارآمدی (به معنای واقع کلمه)، "نخبگی"، دغدغه ی حراست از "منافع ملّی" شکل می گیرد.

   ولی مشکل پیش رو "ایدئلوژیزه" بودن برخی نظام هاست. توضیح اینکه در نظام های لائیک و سکولار بهره گرفتن از همه ی نخبگان تقریبا امری رایج، قابل هضم و ساده است؛ اما در کشورهایی که بر اساس یک ایدئولوژی، نظیر ایدئولوژی مارکسیستی و یا حتی اسلامی اداره می شوند، کاری دشوار و غیرقابل قبول است که با شانتاژهای احزاب حاکم و گروه های فشار بر نظام حاکم اجرای آن دشوار و یا ناممکن می نماید. در اینجا مبتلای بحث ما نظام یا نظام هایی با حاکمیت ایدئولوژی اسلامی، از جمله نظام جمهوری اسلامی و جنبش های اسلامی است که امروزه در قالب موج "بیداری اسلامی" یا بهار عربی کشورهای منطقه را فراگرفته و بعضا آنها را به آشوب های داخلی، نظیر آنچه در مصرِ بعد از سقوط مبارک شاهدیم سوق داده. در نظام های "ایدئولژیزه" بهره گیری از تخصص متخصصانِ غیرحزبی، بغلط و با تحلیلی نادرست، به هراسِ حاکمیت "تکنوکرات" ها بر جامعه و سیاست بدل شده و در نتیجه ظرفیت عظیمی از توانایی های افراد به بایگانی راکد منتقل می شود.

   به عنوان نمونه طی 33 سال و اندی در نظام جمهوری اسلامی، نه فقط تکنوکرات های متخصصانِ منتقدِ معتقد به نظام، بلکه مسلمانان غیر شیعی برغم شعار پرطمطراق وحدت شیعه و سنّی و اتحاد جهان اسلام، در مناصبی چون وزارت و حتی در بسیاری موارد پست های اجرایی محلّی در مناطق سنّی نشین منصوب نشده و نمی شوند. اما همچنان که گفتیم اجرای این طرح در نظام های لائیک و سکولار که "ایدئلوژیزه" نیستند، اغلب براحتی امکان پذیر است.

   بر این اساس از آنچه گفتیم شاید چینین برآید که "ایدئولوژیزه" بودن یک نظام و تصدی تکنوکرات ها یک مرض و ساختاری معارض با اسلام است. اما نگارنده براساس شواهدی از تاریخ اسلام معتقد است؛ یک نظام اسلامی می تواند هم ساختاری ایدئولوژیک داشته و هم به "تصدّی گری" یا مدیریت تکنوکرات ها، البته در رده های مدیریتی (و نه حاکمیتی) تن دردهد. به عنوان مثال در نظام جمهوری اسلامی، هم "حاکمیت اسلام" و بر اساس اصل 110 قانون اساسی نظارت "فقیه و  مجتهد عادلِ جامع الشرایط و مدیر و مدبّر" را دارا باشد و هم در حوزه ی مدیریّت های میانی و تخصصی جامعه ای تکنوکرات باشد. به عبارت دیگر جمع بین حاکمیت اسلام و تکنوکرات بودن نظام اسلامی نه تنها امری محال، بلکه امری ممکن و در عین حال مطلوب و رافع بسیاری از مشکلات و معضلات است.

    مثلا ما بر اساس نص قانون اساسی تشکلی به نام "مجمع تشخیص مصلحت نظام" داریم. اما اشکالی که متوجه این مجمع است آن است  که اعضای انتصابی این مجمع همگی منتسب به یکی از احزاب و گروه های سیاسی – و نه صنفیِ تخصصی- به رسمیت شناخته شده اند. مهمترین وظیفه ی این مجمع حل اختلافات میان شورای نگهبان و ارائه ی مشاوره به عالی ترین مقام نظام یعنی رهبر است. حال آیا بهتر این نیست که اعضای این مجمع از میان متخصّصانِ کارآمدِ فاقد گرایش سیاسی - و به عبارتِ ساده بلحاظ سیاسی خنثی و عقیم- و کاملا متخصّص در رشته های مختلف انتخاب و منصوب شوند؟ حسن این انتخاب این است که نظریات ارائه شده در مجمع تحت الشعاع چرخش ها و گرایش ها یا منافع حزبی و سیاسی قرار نمی گیرد. اگر ساده تر بگوییم: در چنین حالتی تخصص و دغدغه ی پاسداری از "منافع ملی" به جای "منافع  حزبی" می نشیند.

   ایراد محتمل که مخالفان این نظریه بر آن می گیرند این است که متخصص باید "متعهد" باشد. اما باید پرسید مراد از "تعهد" چیست؟ آیا تعهد جز پاسداری از "منافع ملی" و حسّ وطن دوستی و فقدان سوءپیشینه ی "تخصصی" و نهایتا "سیاسی" است که این افراد را واجد صلاحیت و اصلح می کند؟ همچنان که نماینده ی راه یافته به مجلس را به اعتبار پیشینه، مدرک تحصیلی و تخصصی که دارد به کمیسیون های تخصصی راه می دهیم؛ مثلا هیچگاه نماینده ی استادِ دارای دکترای علوم سیاسی را در کمیسیون صنعت و معدن، و نماینده ای را که دارای دکترای اقتصاد است در کمیسیون فرهنگی نمی نشانیم. بلکه اولی را در کمیسیون سیاست خارجی و دومی را در کمیسیون اقتصاد منصوب می کنیم.

   شواهد تاریخی نیز حاکی از همین حقیقت است. حتی برخلاف پندار کسانی که از مدیریت – و نه حاکمیت! - تکنوکرات ها می هراسند و آن را بر خلاف دین و نظریه ای منافی با "حاکمیت نظام اسلامی" می پندارند می پرسیم: آیا جز این بود که حسنین ع، هنگام ضربت خوردن امیرالمؤمنین ع، بنابر اخبار مشهور پزشک یهودی را برای مداوا احضار فرمودند؟ و آیا اگر بنا بود حکومت امیرالمؤمنین رئیس الاطبّایی –بخوانید وزیر بهداشت- داشته باشد، همان پزشک کلیمی را، پس از کشف صلاح و تعهد (البته "تعهد" بدان معنا که پیش تر گفتیم) به این منصب منصوب نمی کرد؟

سخن آخر و نتیجه گیری:

نتیجه اینکه سیاست زدگی افکار و اندیشه ی ما را احاطه کرده و هراس از "تکنوکراتیسم" با تعریف غلطی که از آن در ذهن ما جاخوش کرده، سبب شده تا آن را مترادف با "سکولاریزه" یا "سکولار" شدن جامعه ی اسلامی بپنداریم. و از این واقعیت غلفت ورزیده ایم که جامعه ی اسلامی، جامعه ای است که از تمام توان و ظرفیت های موجود، حتی از نخبگان دگراندیش و منتقد خود، با تکنیک های مختلف استفاده می کند. اما ما در همین نظام خودمان، طی این سی و سه سال و اندِ اخیر بعضا، خاصه در دولت های نهم و دهم، نه تنها از نخبگان بهره نگرفتیم؛ بلکه با خواب خرگوشی سکان مدیریت کشور را در اختیار دولتی با مدیرانی اغلب ناکارآمد و بی تجربه قرار دادیم که رئیس آن جز چالش آفرینی، تمامیت خواهی، بی تدبیری، لجبازی هایِ بواقع کودکانه، نابخردی ها و ادبیات کذایی - که دانم و دانی - جز فرصت سوزی و به حاشیه راندن عقلا و دلسوزان جامعه و نظام، ریزشِ – به تعبیر رهبری – بسیاری از هواداران نظام، فراهم ساختن بستر رانت و رانت خواری، ایجاد زمینه ها ی فساد اداری و مالی و رو در رو قراردادن اهالی فرهیخته و بی آزارِ فرهنگ و هنر با نظام، هنری از خود به نمایش نگذاشت. کاش اعضای شورای نگهبان پیش از تأیید صلاحیت داوطلبان ریاست جمهوری، سلامت روحی و روانی نامزدان این پست خطیر را با ارجاع به مراجع ذیصلاح می سنجیدند و من بعد بسنجند! تا مبادا کس و کسانی که  به بیماری "هذیان گویی های بزرگمنشانه" یا "هذیان مرافعه جوئی" دچار هستند بر کرسی ریاستِ جمهور تکیه زنند. (برای شناخت این دو بیماری، نک: نشانه شناسی بیماری های روانی، دکتر نصرت الله پورافکاری،نشر آزاده، چ هشتم1382،صص33-35)

   در کتاب یاد شده،یعنی "نشانه شناسی بیماری های روانی" شخص مبتلا به این دو بیماری که از زیرمجموعه های اختلالات تفکر به شمار می آیند، چنین توصیف شده: «... استدلال بیمار به این صورت است که: "آنها برعلیه من هستند، چرا؟ برای اینکه من بزرگترین نویسنده و نقاش عالم هستم. من مهمترین هستم، من برترینم، زیباترینم. ... بیمار ادعا می کند که ایده اصلاح و دگرگونی جهان را پیدا کرده  است و انقلابی در تمام دنیا بوجود خواهد آورد. هذیان نجات دادن دنیا و بشریت از هذیانهای شایع بزرگ منشی است و معمولا جبرانی برای احساس بیکفایتی درونی بیمار است. سعی بیمار برای سازماندهی به دنیای خارج، انعکاسی از آشفتگی دنیای درون اوست و اغلب همزمان با پیدایش هذیان های دگرگونی سازی، کاهش کارائی بیمار به صورت ناتوانی در حفظ شغل و محدودشدن مسئولیتهای شخص توسط افراد بالادست جلب توجه می کند. خیلی از بیماران اسکیزوفرنیک در مقابل این سئوال که بزرگترین آرزویتان چیست، جواب می دهند، صلح و آرامش برای تمام دنیا. در عین حال خیلی از این بیماران در نقاشی های خود صحنه های جنگ را تصویر می کنند. ... "هذیانهای بزرگ منشی" بیمار مبتلا به مانی در بعضی موارد مقرون به واقعیت و فریبنده است. جوانی که با تشخیص مانی در بیمارستان بستری شده بود،... به همه کارمندان بیمارستان وعده یخچال و فریزر و جاروی برقی ارزان قیمتِ خارج از نوبت می داد. مداد و کاغذی گرفته و با سئوال کردن از تک تک کارمندان لیست بلندی تهیه کرده بود. ... در "هذیان مرافعه جوئی"، بیمار اقدام به یک رشته شکایات و اقامه دعوی برعلیه مقامات می کند. ...» (نشانه شناسی بیماری های روانی،صص33-35)

سخن آخر اینکه باید در تعریف از "تعهد"، "تکنوکراتیسم" یا فنسالاری، "مدیریت" و "حاکمیت" تجدید نظر کرد. می توان در جامعه ای مبتنی بر نظامِ ایدئولوژیِ اسلامی و با اعتقاد به اصل 110 قانون اساسی که نظارت بر عملکرد نظام را به "مجتهد جامع الشرایطِ مدیر، مدبّر، متّقی و آگاه به زمانه" واگذار کرده، دولتی ائتلافی تشکیل داد که وزرای آن مدیرانی تکنوکرات، کارآمد و متعّهد، یعنی نخبگانِ صالح و حافظ "منافع ملی" باشند. که من از این دولت نه به "دولت ائتلافی" - که صبغه ای سیاسی دارد و مبتنی بر تقسیم قدرت بین احزاب و جناح هاست – بلکه به "دولت تضلّعی" نام می برم. و چنانکه گفتیم و باز تکرار می کنیم اساسِ آن "تخصّص" به معنای واقع کلمه، "نخبگی"، "صلاح" و "تعّهد" به معنی عدم خیانت و پاسداری از "منافع ملی"، قطع نظر از گرایش های سیاسی و حتی عقاید شخصی است. همچنانکه شرط سپردن مداوای جراحت امیرالمؤمنین ع دیانت پزشک معالج نبود، بلکه "حذاقت" پزشک بود. و چنین شد که حسنین ع پزشک حاذق کلیمی را بر پزشک کم تجربه ی مسلمان ترجیح دادند.

 

در پایان تأکید می کنم که این مقاله در راستای طرح "کرسی آزاد اندیشی" که بارها مورد تأکید رهبر معظّم قرارگرفته نگاشته شد؛ و به معاندان کژفهم اعلام می کنم اینجانب به مفاد قانون اساسی نظام جمهوری اسلامی اعتقاد داشته و دارم.

 

 

آرشیو همه ی مقالات و یادداشت ها از دوم بهمن 1385(کلیک کنید)




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 91/02/28 و ساعت 3:43 |

قرص خورشید در سیاهی شد

یونس اندر دهان ماهی شد

 

مرد، جوان بود و سالخورده می نمود. تگرگ می بارید و مثل همه ی مردم در حاشیه ی پیاده رو، مقابل بازرچه ی سقاباشی پناه گرفته بود. آب از سر و رویش می بارید. خسته از زمانه، به این می اندیشید که تا به کی باید تاوان نابخردی خویشانش را که چون  خیش روانش را شخم می زنند بپردازد.

                                                            ***

باران می بارید و مرد به مغازه ای که سال های 56-57 دوچرخه فروشی بود خیره مانده بود. به روزهایی می اندیشید که دغدغه ای جز به کف آوردن یک دوچرخه ی دسته بلند نداشت. دوچرخه ای دسته بلند همه ی آرزوی آن روزهای او بود. روزهایی را در ذهن مرور می کرد که حسرت تماشای دوچرخه هر روز او را پیاده از میدان خراسان تا مقابل بازارچه ی سقاباشی به تماشای دوچرخه ای که دنیایش در آن خلاصه شده بود می کشانید و دست خالی به خانه برمی گشت. و هم اینک با خود می گفت: چه حسرت احمقانه و چه دغدغه ی شیرینی!

   به روزی اندیشید که بالاخره دوچرخه را به کف آورد و با بچه های محل دوترک و سه ترک رکاب زنان به شوق قطار سواری تا اتوبان کودک در چهارراه امیریه، که  اینک مخروبه ای متروکه است، رکاب می زد: دوچرخه از او و پول بلیت و هزینه ی خوراکی ها و بستنی از آنان. آنی به خود آمد. در کودکی فرورفته بود و کودک درونش او را ربوده بود.

                                                         ***

   سیلاب جاری در خیابان و پیاده رو، بارش تند باران، افسران مستأصل از ناکامی گشودن ترافیک. موتور سوار سیاه چرده ای  که پیک موتوری می نمود و آب تا زانوانش را فراگرفته و موتور خاموش را پیاده در خلاف جهت با خود می کشانید، این صحنه ها ی بظاهر ناهمگون مرد را به خود آورد.  از خود پرسید: باران، افسران مستأصل، ترافیک و موتور خاموش پیک موتوری، براستی ... سیلاب مرد موتور به دست را با خود تا کجا خواهد کشاند؟

                                                         ***

باران همچنان تند می بارید و آسمان پیوسته می غرّید. کسی شهامت عبور از عرض خیابان را  نداشت. همه مثل مجسمه در گوشه ی پیاده رو کز کرده بودند. راست گفته اند که هوای بهار دیوانه است. مرد چشم چرخاند. جز این چاره ای و کاری نداشت: روی دیوار تابلوی خیابان "17 شهریور" را دید. ناخودآگاه به یاد 17 شهریور 57 افتاد. روزی که به جای باران سیل خون در خیابان جاری بود. حالا دیگر مرد هم مثل افسران مستأصل مانده بود و در میان مردم ایستاده در پیاده رو کز کرده بود.

                                                         ***

آب تا ساق پای مرد بالا آمد. خواست چند گام پیش برود؛ اما نای رفتن نداشت. درد همه ی وجودش، جسم و روحش را فراگرفته بود. مات و مبهوت نمی دانست به کدام سو باید رفت: جنوب، شمال، غرب یا شرق؟

                                                         ***

مرد خسته بود. به یاد سخن دوستِ دوراندیشی افتاد که به نصیحت گفته بود: تو را چه به سیاست؛ حیف نیست این قلم زیبا را ... .

       آسمان غرّید و مرد وحشت کرد. رگبار شدیدتر شد. پیرزنِ عابرِ واکر به دست در کنار مرد جوان پناه گرفت. افسرها هم وحشت کردند و پا را از سیلاب بیرون کشیدند و به پیاده رو پناه آوردند. پیرزن اما نترسید و از مرد جوان پرسید: این "آسمان قلمبه" نماز وحشت داره؟ و مرد که به مغازه ی دوچرخه فروشی چشم دوخته بود، مانده بود چه بگوید... .

                                                          ***

   پیرزن او را دوباره به گذشته ها برد: نوستالوژی آش نذری پزان های تابستان در کوه بی بی شهربانو؛ کباب های داغ و نان و ریحان خوردن بر سر سفره ی مشترک با همسایه ها در باغ طوطی شاه عبدالعظیم؛ نذر سمنوپزی های اردیبهشت های هر ساله ... .

                                                         ***

   مرد خسته بود و دلمشغولی هایش او را از آن روزهای خوش می ربود. سیلاب در  خیابان روان بود و کسی شهامت رفتن نداشت. سیاهی ابر بر سر شهر سایه انداخته بود. تنها یک نفر قدم برداشت و سر در زباله دان کنار خیابان کرد: جوانی نحیف با لباس و اندامی کثیف، که تا کمر خم شده بود و چیزی را می جست که دیگران گُمَش کرده بودند.  مرد ناخودآگاه بغضش گرفت. آسمان برای چندمین بار غرّید. باد و باران شدّت گرفت. هوا تیره تر شد و جوان نحیف بی محابا از بارش تند باران تا نیم تنه در زباله دان خم شده بود. بوی تعفّن هم مانع جست و جوی او نشد. نگاه ها به هوای تیره و گذر ابرها بود و کسی جوان موتور به دست مانده در زیرباران و آن جوان سرفروبرده در مزبله را نمی دید. مرد دوباره بغض کرد و اینبار بغضش ترکید؛ طوری که پیرزنِ واکر به دست هم، صدای گریستنش را شنید. و مرد همه ی گذشته ها و نوستالژی هایش را از یاد برد:

دوچرخه ی دسته بلندی که دغدغه ی کودکی اش بود؛

قطار سواری اتوبان کودک چهاراه امیریه؛

سنگفرش خونین خیابان 17 شهریور و خیابان شهباز آن روزها؛

آش نذری پزان کوه بی بی شهربانو؛

نان و کباب و ریحان باغ طوطی شاه عبدالعظیم؛

و نذر سمنوپزی های اردیبهشت های هر ساله.


                                                         ***

مرد خسته بود. ناخودآگاه غروب 18 شهریور را به یادآورد که وقتی از همکلاسی اش پرسیده بود: دیروز کجا بودی؟ پاسخ شنیده بود: "خواب بودم. خوابِ خواب." و تأسف خورده بود که چرا همکلاسی صدای آن همه رگبار گلوله ها را نشنیده بود !



+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 91/01/28 و ساعت 2:29 |

عوامفریبی می کنم، جوک و دروغ می گویم،

مسخره و سفسطه می کنم،

آمار می سازم، "پس هستم!"

 

در کتاب "بصیرة الخواص فی معرفة النّسناس"، آمده: «قضا را روزی رهگذری به شهری درآمد. مؤذن بدید بر فراز مناره ی جامع شهر به صدایی خوش بانگ به اذان برداشته. در شگفت شد. ازیرا که وی بر کلمات اذان مکرر چیزی می افزود که از آنِ وی بود و در اذان نبود؛ و مثلا چنین گفتی: "برعقیدت مردمان این شهر اشهد ان لااله الاالله و ..." . به نظاره بایستاد و چون مؤذن از مناره پایین آمد وی را پرسید که این چگونه اذان باشد که تو گفتی؟ پاسخ شنید: . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/12/28 و ساعت 2:19 |

ترسم نرسی به کعبه ای اَعرابی

(وقتی ماشین اپوزسیون به گِل می نشیند)

 

پس از 22 خرداد 88 و انتخابات جنجال برانگیز آن که شائبه ی تقلب – و بنابر اعتراف وزارت کشور محرز بودن تخلفات عدیده - را در انتخابات ایجاد کرد و مراجع رسمی با عملکرد بد و ناشایست خود نتوانستند این تردید را از اذهانِ معترضان بزدایند؛ نیز مدیریت نامناسب بحران پس از انتخابات، اپوزیسیون خارج کشور که دیگر با عنوان "جنبش سبز" ی که پیش تر مستقلا اعلام موجودیت کرده بود، بر فعالیت خود افزود و با فراخوان های متعدد مردم را به مخالفت، اعتراض و شورش علیه نظام یا به قول یکی از اعضای اتاق فکر این تشکل (دکتر عبدالکریم سروش) به "براندازی نظام استبداد دینی"  دعوت کرد. اگرچه اپوزسیون هویتی مستقل و جدا از جنبش سبز داشت؛ اما . . .



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/11/28 و ساعت 0:50 |

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

در چهارم خرداد 87 یادداشتی با عنوان " آیت الله سید کاظم شریعتمداری در کشاکش دو روایت" نوشتم. هدفم از نگارش  این مقاله اعتراض  به اصرار  مركز اسناد انقلاب اسلامي در یکی دانستن تحلیل سیدحمید روحانی در کتاب "شریعتمداری در دادگاه تاریخ" با کتاب تازه انتشار یافته ی "مفاخر اسلام ج 14" بود که تصویری متفاوت از آن مرجع درگذشته می نمایاند. یادداشت اینجانب که با نگاهی گذرا به گریز روحانیت از چالش های سیاسی دهه های پیش از 50 و مقایسه ی مواضع  مرحوم آیت الله شریعتمداری با آیت الله بروجردی در مقابل نظام سلطنتی آغاز می شد واکنش هایی را در پی داشت  که برخی از آنها  را در بخش نظرات وبلاگ منتشر کردم. در آنجا نوشته بودم: . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/10/28 و ساعت 0:1 |

هذیان های پست مدرنِ مترویی

 وارد ایستگاه متروی امام خمینی می شوم. قطار می ایستد. درِ مقابل، برخلاف درهای دیگر از خالی بودن  واگن نشان دارد. در ازدحامِ مسافران، کسی که دانش آموز دبیرستانی به نظر می آید، به طنز می گوید:

دَمِش گرم ! به این می گن قطار شادی .

  و این بدان معناست که ما حتما می توانیم سوار این واگن شویم. اما لحظاتی که می گذرد با اشاره ی مسافرانِ داخل قطار متوجه می شویم این در خراب است و خلوت بودن پشتِ درِ واگن بی دلیل نیست. بناچار همه به سمت در های مجاور هجوم می برند. با فشار – مثل دیگر مسافران – خود را در قطار جا می دهم. ناگهان . . .



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/09/28 و ساعت 21:22 |


سرِ سرما، سر افیون به سلامت بادا !

 

پشتِ این پنجره ی گرم ،

چشم بر  کوچه ی بی احساسان دوخته ام.

برفِ رنجور آرام،

بی شعف، چون کودکی ام،

بی رمق، چون خستگی ام،

بر زمین می بارد.

 

پشت این پنجره ی گرم،

و آن جوانک برف را، با کفش هایی  پاره،  زیر پا می روبد،

و با دستانی منجمد،

بر سر کلاهی مندرس، با اندامی نحیف،

تن فروبرده در مزبله ها، جوی را نیز هم می کاود.

نیم خورده نانی شاید، یا یکی بطری خالی،

برکشد، برگیرد،

بخورد؟

بفروشد؟

تا که اندام نحیفش به یکی - دو پُک از آن دودِ مخوف جان گیرد! . . .



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/08/28 و ساعت 23:20 |

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (1)


چندی پیش یکی از شاگردان - بدون ذکر نام - که مدعی است تنها چند جلسه ای را در کلاس اینجانب بوده، پرسش هایی را مطرح و درخواست پاسخ کرده است. نظر به این که سؤالات طرح شده "فراگیر" یا "مبتلا به" خیل عظیمی از مخاطبان، بویژه جوانان است، پس از ارسال به ایمیل ایشان، با حذف بخش هایی از آن – بخوانید خودسانسوری -  آن را در اینجا منتشر می کنم. و اینک متن پاسخ اینجانب: .  .  .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/07/28 و ساعت 23:58 |

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (2)


حال می ماند ماجرای شهاب سنگ ها و آیات نخست سوره ی "جن" :

 در پرسش تان اسلام را یک "ایدئولوژی خرافی" فرض کرده اید. باید توجه داشته باشید که بزعم عوام خرافه باور، جزم انديشي و اصرار بر اعتقادي است كه حقانيت آن اثبات نشده.  اما این تعریف ، تعریفی  خطاست. لذا به همین دلیل است که اروپائیان خرافه را "superstition" می نامند. یعنی باور یا جیزی که درک، فهم و اثبات آن دشوار است و برای اثبات آن باید تأمل و دقت زیادی به خرج داد و براحتی نمی توان آن را رد کرد. پس باید صبر کنیم تا با گذشت زمان و پیشرفت دانش حقانیت یا بطلان آن اثبات شود. تعریف ما هم از خرافه همین است. مثلا . . .



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/07/28 و ساعت 23:55 |

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (3) 

1- در تفسیر علی بن ابراهیم به نقل از نور الثقلین در ذیل این آیه آمده: پيامبر ص از مكه به بازار" عكاظ" در" طائف" آمد تا مردم را در آنجا به اسلام دعوت كند؛ اما كسى به دعوت او پاسخ نداد. در بازگشت به محلى رسيد كه آن را وادى" جن"  مى‏ گفتند. شب را در آنجا ماند و مشغول تلاوت قرآن (از حفظ، چون سواد خواندن نداشت) بود، گروهى از جن آیات را شنيدند و ايمان آوردند، و براى تبليغ به سوى قوم خود بازگشتند. . . . 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/07/28 و ساعت 23:50 |

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (4)

سند شماره 1 و 2:

 

درسال 1952 در مزرعه ی "رزول" امریکا یک سفینه ی فضایی حامل 3 سرنشین در مزرعه ای در امریکا به نام رزول سقوط کرد. بر پایه ی این ماجرا فیلمی نیز در امریکا ساخته شد. این مزرعه به سرعت و در آن زمان توسط نیروی هوایی و اف ب آی وسایر مقامات امنیتی محاصره شد. چندی بعد و با فشار رسانه های آمریکا و جهان – دولت امریکا ماجرا را به کلی تکذیب نمود. اما شاهدان و مزرعه داران اطراف که تعداد آنها بیش از 200 نفر بودند گواهی میدادند که این موجودات را دیده اند و همچنین . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/07/28 و ساعت 23:45 |

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (5)

سند شماره 3 و 4:

گزارشی که بشخصه در اوان نوجوانی آن را در روزنامه ی اطلاعات دیدم، اعتراف خلبان و کادر پرواز هواپیمایی بود که در  اسفند 1356 از خارج تهران عازم تهران بودند. مصاحبه ی کادر پروازی که در متن ماجرا بوده اند گویا بنا به دلایل امنیتی و صدق آزمایی(؟!) در یک ماه بعد، 12 فروردین 1357 در روزنامه ی اطلاعات با تیتر درشت منتشر شد. رادار فرودگاه مهرآباد تعداد آنها را 20 سفینه که هر کدام بیست برابر یک هواپیمای جمبوجت747 بوده اند ثبت و گزارش کرد. این هم عکس صفحه ی نخست روزنامه ی اطلاعات مورخ شنبه 12/1/1357 است، که با موبایل ام  برای شما از آن عکس گرفتم: . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/07/28 و ساعت 23:40 |

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (6)

سند شماره 5:

 عکسهای ماهواره‌ای گوگل از منطقه ۵۱ سرویس تصاویر ماهواره‌ای محلی که اخیراً توسط گوگل در کنار سرویس نقشه‌‌های آنلاین آمریکای شمالی راه‌اندازی شده مشخصات جالبی از منطقه معروف Area 51 نشان می‌دهد. این منطقه نظامی سری به وسعت حدود ۱۵۰ کیلومتر مربع در ایالت نوادا و در نزدیکی دره مرگ و دریاچه خشک شده Groom lake واقع شده و به مدت بیش از ۵۰ سال مشکوک به انجام آزمایشهای فوق سری توسط نیروی هوایی آمریکا بر روی تکنولوژی های پیشرفته بوده است.

تاکنون فیلمها و کتابهای زیادی در مورد این تحقیقات تهیه شده‌اند ولی نیروی هوایی آمریکا . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/07/28 و ساعت 23:35 |
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (بخش پایانی)

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

حال از همه ی اینها که بگذریم شواهد و کشفیات علمی در طول زمان نشان داده که قرآن کتابی نیست که بتوان به گزاره ها و اخبار آن سطحی نگریست و براحتی آیات و اخبار آن را رد و ابطال کرد. شاهد مدعا اینکه دکتر رشاد خلیفه (مسلمان امریکایی پاکستانی الاصل) با تأمل در قرآن نظمی هندسی را در آن کشف کرد که بعدها با عنوان "اعجاز عددی قرآن" به فارسی ترجمه و سال ها پیش از سوی دانشگاه شیراز منتشر شد.  اخیرا نیز جناب آقای "کورش جم نشان" با دقت در سوره ها و شماره های آیات جدولی ارائه کرده که باز نظمی شگفت آور از قرآن را نشان می دهد. کشف جناب کورش جم . . .



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/07/28 و ساعت 23:30 |

ژاله خون شد، خون جنون شد


(بریده ای از یک ضد خاطرات منتشر نشده)

 

مقاله ی احمد رشیدی مطلق (نامی مستعار یا واقعی؟) در توهین به امام خمینی که 17 دی 56 در روزنامه ی اطلاعات منتشر شد، نقطه ی عطف آغاز قیام علیه رژیم پهلوی بود و کشتار 19 دی همان سال قم را سبب شد. چهلم های شهرهایی نظیر تبریز ، یزد و مشهد محرک مضاعف مردم علیه حکومت بود. اعتراضات دامنه ی وسیعی گرفت تا جایی که در 14 مرداد 57 سینما آتلانتیک در خیابان پهلوی آن روز، و شنبه 28 مرداد سینما رکس آبادان با 377 نفر کشته (؟) به آتش کشیده شدند. خشم مردم بالاگرفت و ماه رمضان خطبای مذهبی بر فراز منابر مردم را به مخالفت با رژیم تهییج کردند. آن روزها  - یعنی 33 سال پیش که نوجوانی نوخاسته بودم . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/06/28 و ساعت 3:53 |

 

وقتی "پاسبان ها همه شاعر" می شوند!

 از جمله مباحث و معضلات امروزی که حجم وسیعی از اخبار رسانه ها – حتی رسانه ی ملی – را به خود اختصاص داده؛ ناتوانی پلیس یا نیروی انتظامی در برقراری ایجاد امنیت اجتماعی است. بطوری که این عدم توانایی در برقراری نظم صدای نمایندگان مجلس را هم درآورده و واکنش جالب و صد البته  سؤال برانگیز – اگر نگوییم مضحک – فرمانده ی نیروی انتظامی حمله به مطبوعات و رسانه ها است که: چرا اخبار جرایم و جنایات جاری در کشور را منعکس می کنند! متأسفانه قوه ی قضائیه نیز به کمک نیروی انتظامی آمده و همین ایراد را به رسانه ها وارد دانسته. از طرف دیگر کسان یا جناح هایی هم که مایلند همه ی نقدها را "توطئه"ی دشمنان بدانند و بخوانند با حمله به منتقدان، نشر اخبار جرایم و جنایات روبه فزون را دلشاد کردن دشمنان خارجی و سناریویی طراحی شده برای تضعیف نیروی بزعم ایشان "مقتدر" انتظامی می دانند!

   این گزارشی مختصر از فضا یا واکنش های موجود به ناتوانی های نیروی انتظامی در ایجاد نظم و انظباط اجتماعی است. اما . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/05/28 و ساعت 2:23 |

 

نخبگان و تابوی سیاست

 آقا جمالی در خیابان شهناز در تیردوقلو، نبش کوچه ی دباغ مغازه ی استیجاری کوچکی داشت که در آن  پیراهن می دوخت و در ویترینش کنار پیراهن ها کتاب هم می فروخت. اما هیچگاه کسی بر او خرده نمی گرفت که چه سنخیتی بین پیراهن و کتاب است؟ اگر هم می پرسیدند می گفت: اگر آهنگر هم شوم باز کتاب می فروشم؛ و پرسیده بودند و همین را هم گفته بود.

   روزی در خیابان حجاب استاد محمود حکیمی را همراه مردی سالخورده در پیاده رو دیدم. گفتند ایشان راننده ی تاکسی است و در عین حال شیفته ی مطالعه و اهل قلم است.

   دکتر علی شریعتی جامعه شناس بود، اما قصه ی "حسن و محبوبه" را که سوگنامه ی حسن آلادپوش و محبوبه ی متحدین (دوتن از اعضای سازمان مجاهدین خلق) نوشت.

   مرحوم مطهری، متفکری دینی و در کسوت روحانیت، صاحب آثاری چون "عدل الهی"، "انسان و سرنوشت"،"شرح شفای بوعلی"، "شرح اسفار ملاصدرا" و ... بود. اما در عین حال مجموعه حکایاتی تاریخی به نام "داستان راستان" را با زبانی ساده برای نوجوانان نوشت که برنده ی جایزه ی یونسکو هم شد. همو "خدمات متقابل اسلام و ایران" را در پاسخ به اسلام ستیزی ها و باستانگرایی های عصر پهلوی عرضه کرد و وقتی به کیان حافظ بی حرمتی شد، "تماشاگه راز" را در دفاع از حافظ و اندیشه ی او نگاشت.

   درست مثل مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب که دارای دکترای ادبیات بود، اما آثاری در حوزه ی تاریخ و عرفان همچون "فرار از مدرسه" و "بامداد اسلام"، "دو قرن سکوت" و "تاریخ ایران بعد از اسلام" را نوشت. . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/04/28 و ساعت 11:51 |

 

کاش "خدایان دوشنبه ها نمی خندیدند"

 سال 1374 انتشارات "مرغ آمین" کتابی منتشر کرد تحت عنوان "و خدایان دوشنبه ها می خندند". داستان کتاب درباره ی سه کودکی بود که یکی از آنها بزهکار شده و سپس با عضویت در بسیج به جبهه اعزام می شود. چیزی شبیه داستانی که در فیلم "اخراجی ها" دیده و می بینیم. اما آن روزها یعنی سال 1374 برخلاف این روزها که گروه یا گروه های فشار "اخراجی ها" را تحمل می کند، حساسیت بالای گروه "انصار حزب الله" انتشار این رمان را برنتابید و کار به آتش کشیدن فروشگاه ناشر و اعتراض به ارشاد و ممیزی کتاب انجامید. این وقایع همه در زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی و در وزارت مهندس میرسلیم بر وزارت ارشاد صورت گرفت. نتیجه اینکه با فشار "انصار حزب الله" از آن پس ممیزی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که دست ناشران را در انتشار آثارشان باز گذاشته بود. . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/03/28 و ساعت 1:9 |

 

اندر قرابت "اخلاق وجدانی" و "اخلاق وحیانی"

  

در باب سیزدهم انجیل یوحنا آمده: « و قبل از عید فصح  چون عیسی دانست که ساعت او رسیده است تا از این جهان به جانب پدر برود خاصان خود را که در این جهان محبّت می نمود ایشان را تا به آخر محبت نمود. ... از شام برخاست و جامه ی خود را بیرون کرد و دستمالی گرفته به کمر بست. پس آب در لگن ریخته  شروع کرد به شستن پایهای شاگردان و خشکانیدن آنها با دستمالی که بر کمر داشت. پس چون به شمعون پطرس رسید او به وی گفت ای آقا تو پایهای مرا می شویی! ... و چون پایهای ایشان را شست رخت خود را گرفته بازبنشست و بدیشان گفت: آیا فهمیدید آنچه به شما کردم؟ شما مرا استاد و آقا می خوانید و خوب می گویید؛ زیرا که چنین هستم. پس اگر من که آقا و معلم هستم پایهای شما را شستم بر شما نیز واجب است که پایهای یکدیگر را بشویید. زیرا به شما نمونه ای دادم تا چنانکه من با شما کردم شما نیز بکنید. آمین آمین!» (انجیل یوحنا باب 13/آیات1تا17)

این بخش از انجیل بوحنا در داخل کتابفروشی جنب کلیسای انجیلی آویخته شده بود (شاید درون یک قاب؟) و در 30 سال پیش - که هنوز کتابفروشی دایر  بود - هر از گاهی که از خیابان قوام السلطنه می گذشتم به خواندنش خیره می شدم. آبای کلیسا آن را در آنجا نصب کرده بودند تا عبرتی باشد برای خوانندگان. و عبرتی که ما باید از این حکایت انجیل یوحنا می گرفتیم دو چیز بود: یکی درس تواضع و فروتنی و دیگری اینکه عیسی ماشیح است – که این دومی در اینجا موضوع بحث نیست. مشابه این را در کتاب دینی و محافل مذهبی نیز از تاریخ اسلام، مکرر خوانده و می شنیدیم. مثل اینکه پیرزنی یهودی هر روز خاکستر بر سر پیامبر می ریخت و پیامبر از او عیادت می کرد. یا: در طول حیات رسول اکرم(ص) هیچ یک از صحابه و اطرافیان، اعم از کودک و بزرگ حتی برای یک بار هم شده موفق نشدند در سلام کردن بر آن حضرت . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/02/28 و ساعت 1:4 |

 

چرا هر آنچه ساختم یکی یکی خراب شد؟

چرا حدیث بودنم سؤال بی جواب شد؟

همه ی آدم ها که از مادر زاده می شوند، بالقوه همه چیز هستند؛ از کارگر ساده و ماهر گرفته تا پزشکی جراح یا فیزیکدانی برجسته. ولی تا زمانی که به تحصیل در این مهارت ها و علوم نپرداخته اند بالفعل نه مهارتی دارند و نه تخصصی.  اما  اگر فلسفه را "پرسش" بدانیم و آن را "سؤال کردن" تعریف کنیم – که گویا این ساده ترین تعریف برای فلسفه است(1) – انسان ها بخواهند یا نخواهند، بدانند یا ندانند، بالفعل فیلسوف زاده می شوند. خوشبختانه فیلسوفان معاصر، اغلب از تعاریف انتزاعی پیشینیان از فلسفه فاصله گرفته اند و برای فلسفه تعاریف لطیف و باریکتری هم ذکر کرده، به آن صبغه ای اجتماعی و کاربردی داده و فلسفه را :

"تبیین و تشریح اهداف اساسی زندگی." (جان دیویی)

یا:

"واکنش و ستیز خردمندانه با جهل، جمود و تحجر" (آلفرد وایتهد)

یا:

"انتقاد، واکاوی و کالبدشکافی آنچه هست (واقعیت) برای نیل به آنچه باید باشد (حقیقت) " (برتراندراسل)

و:

"اقامه ی برهان برای اثبات وجود حقیقت اشیا"، (علامه طباطبائی) دانسته اند.

   بر اساس این تعاریف – منهای تعریف علامه طباطبائی -  عشق به شناخت جهان و "انسان" و ملزومات حیات او، و تلاش برای رسیدن به این ملزومات؛ نظیر کسب عدالت و آزادی های فردی و اجتماعی، بهترین تعریف برای فلسفه و فیلسوف است. و اینگونه است که باید همه ی انسان ها را "فیلسوف" بدانیم.  اما . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 90/01/28 و ساعت 4:5 |

 

تقدیم به علی کوچولو، که دائم اصرار دارد خاطره بنویسم

 (بریده ای از یک ضد خاطرات منتشر نشده)

 

... نوروز و فرارسیدن عید، مقدماتی داشت. برجسته ترین آنها خانه تکانی و شب چهارشنبه سوری بود. البته نه به سبک امروزی  و با فشفشه و نارنجک و کوکتل مولوتوف هایی که این سال ها باب شده. یک ماه مانده به شب چهارشنبه سوری، بازی های معمول نظیر لیله بازی، گانیه، هفت سنگ، تیله بازی، قایم باشک، گرگم به هوا و ... ناگهان فراموش می شد و از مدرسه که می آمدیم پنهانی برای چیدن بوته های خشک به باغ سرهنگ و چلتوت و زمین های پشت باغ مسگرآباد می رفتیم. بوته ها را با همه ی اعتراض ها مخفیانه روی پشت بام تل انبار می کردیم. غروب سه شنبه ی آخر سال بوته ها را می ریختیم داخل کوچه و هر کس با فریاد "زردی من از تو سرخی تو از من" از روی بوته هایی که داشت می پرید. بعد هم پسر بچه ها بگونه ای که صورتشان معلوم نباشد چادر به سر می کردند و با زدن قاشق بر روی کاسه های مسی – که در خانه ها بوفور وجود داشت – به در خانه ها می رفتند و صاحبخانه هم بنا به رسم معهود چیزی  که اغلب آجیل شب چهارشنبه سوری بود در کاسه می ریخت. شب هم اعضای خانواده، تنها یا با همسایه ها دور هم جمع می شدند و آجیل چهارشنبه سوری می خوردند. بعضی ها هم درست مثل آجیل مشکل گشا، گویا آجیل شب چهارشنبه سوری نذر کرده و بین همسایه ها توزیع می کردند. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/12/28 و ساعت 11:17 |

 

 اندر محاسن سیگار و دودِ سیگار !

ماجرا در همین روز شوم 25 بهمن، یعنی سه روز قبل رقم خورد. نوجوانک وقت ناشناس که دانشجوی فلسفه است، پیامک زد که سر راهِ منزل دو کتاب "فلسفه ی اخلاق" آیت الله مصباح یزدی و "درآمدی بر فلسفه ی دین" برایان دیویس را بگیرم. من هم غفلتا تا چشم باز کردم خود را در برابر ناشر کتاب دوم (انتشارات سمت) و ناشر کتاب نخست (انتشارات روزنامه ی اطلاعات) مقابل دانشگاه تهران دیدم. هر دو بسته بودند و من غافل از اینکه امروز روز 25 بهمن است و عمّال استکبار جهانی - که با حساب سرانگشتی جناب حسین شریعتمداری حدود 300 الی 400 نفر آشغال هستند -  با کِش آمدن سرتاسر خیابان انقلاب را از میدان امام حسین ع تا بزرگراه یادگار - که من شاهد بودم - انباشته اند.  ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/11/28 و ساعت 22:53 |

 

وقتی کودکان به خدا نامه می نویسند

 

عیسی گفت: کودکان به ملکوت پدر گام می نهند.

  دو سال پیش نامه ای را از کودکی در یادداشت شماره 60  قراردادم و از صفا و صمیمیت آن نامه که خطاب به خدا نوشته شده بود نوشتم. کسانی که آن یادداشت را خواندند از تأثّراتشان گفتند.  به هر روی باز در همان پیاده روی های روزانه که تنها تفریح "سالم" اینجانب در هوای "ناسالم" است، شگفتا که به نامه ای دیگر از کودکی دیگر به خدا برخوردم. نامه به همان نامه ی قبلی شباهت داشت، با این تفاوت که این بار نه دعا و خواسته، بلکه زاری و توبه به درگاه الاهی و درخواست دوری از شیطان بود. برخلاف نامه ی قبلی امکان اسکن این نامه را نداشتم، اما متن نامه با همان غلط های املائی کودکانه و  عینا با همان شمایل موجود که به نگارش درآمده، بی هیچ دخل و تصرفی چنین این است: . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/10/28 و ساعت 15:8 |

اسلام، از مدینه تا شام

  (به بهانه ی بهره برداری های رسانه ی ملی از سریال مختارنامه)

 

              قفل غم  بر  درب  سلولم  مزن

    من خودم خوشباورم گولم مزن 

 مرحوم علامه امینی در مجلد دهم كتاب "الغدير" به نقل از "مروج‌الذهب" مسعودي مي‌نويسد: يكي از اهالي شام با پنجاه نفر شاهدي كه فراهم آورد، عليه مردي كوفي اقامه‌ي دعوا كرد كه اين ناقه (شتر ماده) اي كه مرد كوفي بر آن سوار است از آنِ اوست. معاويه مرد كوفي را به استرداد شتر محكوم كرد. كوفي متحيّرانه فرياد برآورد كه: خدات خيردهاد! اين مرد با 50 شاهدي كه آورده مدعي ناقه (شتر ماده) است، حال آنكه من بر جمل (شتر نر) سوارم. (اصلحك الله؛ انه جمل و ليس بناقه!) معاويه گفت: خاموش باش! حكمي صادر كرديم و شد آنچه كه نبايد مي‌شد. بعد قيمتش را پرسيد و بهای جمل (شتر نر) را به كوفي پرداخت. سپس از او دلجويي كرد و گفت اهالي شام همینان اند كه ديدي؛ حال برو به علي بگو معاويه گفت: با صدهزار شامي به جنگش مي‌آيم. شامیانی كه هيچ‌يك ناقه (شترماده) را از جمل (شترنر) تشخيص نمي‌دهند. و اين شاميان چنان احمق، عامي و فرمانبردار من‌اند كه در مسير جنگ صفين نمازجمعه را چهارشنبه خواندم و كسي از آنان اعتراض نكرد! . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/09/28 و ساعت 2:29 |
پلیس اجتماعی ،  اجتماع پلیسی

می گویند سال ها پیش وقتی فیلمی از سرآمدان فیلمارسی پیش از انقلاب (قیصر) اکران شد و در پایان فیلم فهرمان جانی فیلم (قیصر) پس از ارتکاب چند قتل براحتی از دست پلیس گریخت، شهربانی وقت به اعتراض از فیلم نامه نویسان و فیلمسازان خواست تا من بعد در فیلم های پلیسی داستان را بگونه ای بنویسند که فیلم با مداخله و پیروزی پلیس و دستگیری مجرمان به پایان برسد. این بخشنامه اثر کرد و تا به امروز هر فیلمی پلیسی که ساخته می شود پلیس برنده ی نهائی فیلم است و سرنوشت تلخ مجرمان با مجازاتی که در انتظارشان است درس عبرتی می شود برای مخاطبان. یعنی به عبارتی فیلم های حادثه ای و پلیسی به نوعی "آیینه ی عبرت" تماشاگران اند که صد البته بسیار خوب و پسندیده است. اما ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/08/28 و ساعت 0:49 |

این عصر آهن و سیمان و دیش هاست

فکری به حال خستگی خواب ها کنید

 

سمن ننه شب ها به اتاق کوچک ما به شب نشینی می آمد. ساعت  10 که رادیو را برای شنیدن قصه ی شب روشن می کردیم اخم آلود اتاق را ترک می کرد.  سمن ننه از شنیدن رادیو بشدت اکراه داشت. آن روزها – پیش از انقلاب - قصه یا داستان شب از رادیو پخش می شد. با همین آرمی که برنامه ی زنده ی "آسمان شب" شبکه ی چهار این شب ها  آن را به سرقت برده. اخم و اعتراض سمن ننه به این بود که رادیو با برق کار می کند و برق هم از شیطان است و تا جایی که می توان باید از برق استفاده نکرد. در اتاق کوچکش هم تنها یک لامپ 60 وات روشن بود و با همان گذران می کرد. آن وقت من محصل دبستان بودم. می پرسیدم چرا برق از شیطان است؟ می گفت این را از قدیم آقاها (یعنی علما) گفته اند و شما بچه ها و این جوان های لامذهب امروزی نمی فهمید. اما عجبا که از هیچ عالم و از فراز هیچ منبری نشنیدیم که برق از شیطان باشد. تنها شنیده بودیم که برخی علما نظیر مرحوم حاج شیخ علی اکبر برهان (امام مسجد لرزاده) یا شیخ جواد خراسانی در سخنرانی از بلندگو استفاده نمی کنند؛ با این استدلال که بلندگویی که ابزار پخش آلات لهو و لعب است نباید آیات و روایات از آن منتشر شود؛ همین و بس. ولی سمن ننه که همیشه به نوادگی خاندان قاجار می بالید حتما چیزی می دانست و بیراه نمی گفت! . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/07/28 و ساعت 22:55 |

این روزها خبر سوزاندن قرآن به دست کشیشی افراطی که اداره ی کلیسایی کوچک را در فلوریدای امریکا بر عهده دارد در صدر اخبار است. می گویند طرفداران این کشیش به 50  نفر هم نمی رسند. شگفت اینکه این کشیش پروتستان افراطی مدعی است تا به حال هیجگاه قرآن را از آغاز تا پایان نخوانده و تنها برخی آیات جهاد، مثل آیه ی 5 سوره ی توبه را خوانده است. همین نگاه اجمالی به قرآن سبب شده تا این کتاب مقدس را مستحق سوزاندن بیابد و بنابر وظیفه ای انسانی – و البته الاهی!- در اقدامی نمادین قرآن را بسوزاند. دقیقا مثل اینکه کسی با خواندن کتاب یوشع نبی (تورات) خاصه آنجا که به جنگ، سوزاندن، تاراج و سنگسار غیر یهودیان حکم می کند.  یا از این سخن مشهور عیسی که "هر کس شمشیر ندارد جامه ی خویش بفروشد و شمشیری بخرد" یا از این گفتار مسیح در انجیل توماس که: «شايد مردم بپندارند كه من آمده ام تا به جهان صلح ارزاني كنم. آنان نمي دانند كه آمده ام تا در زمين كشمكش افكنم: آتش و شمشير و جنگ... .»  (انجيل توماس، گفتار 16) یا با دیدن این صحنه در فيلم "مسيح به روايت متي"، ساخته ي پازوليني، جایی كه عيسي خنجر به دست به سوی یوسف نجار ناصری می آید، یا با خواندن بخشی از   وندیداد در اوستا (فرگرد 16 به بعد)، همه ی این آثار را مملو از خشونت بیابد.  یا مثلا با شنیدن این ابیات منتسب به فردوسی:

که زردشت گوید به استا و زند / که هر کس که از کردگار بلند

بپیچد به یک سال پندش دهید / همان مایه ی سودمندش دهید

پس از سال اگر او نیاید به راه / کُشیدَش به خنجر به فرمان شاه

ارتداد و مجازات مرتد را اساس دین زردشتی دانسته و اوستا را نیز در آتش بسوزاند.

چنین کسی قطعا با مطالعه ی "غزل غزلهای سلیمان" در عهدعتیق (تورات) حضرت سلیمان را زن باره می یابد و از نگاه به آیات 1 تا 3 باب 11 کتاب "اول پادشاهان" وقتی سلیمان را با 700 زن دائم و 300 متعه دید، و در آنجا خواند که سلیمان: «زنان غریب بسیاری را از موآبیان و عمّونیان و ادومیان و صیدونیان و حتّیان دوست می داشت... و او را هفتصد زن بانو و سیصد متعه بود.»(اول پادشاهان باب 11 آیات 1 تا 3) غیابا علیه سلیمان حکم صادر و عهد عتیق (تورات) را هم یکجا از حیّز مشروعیت ساقط کرده وپاره پاره ساخته و می سوزاند. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/06/28 و ساعت 0:11 |

موضوع نمایشنامه‌ی "باغ آلبالو"‌‌ی آنتوان چخوف، دغدغه‌ی مالک یا مالکان باغ در فروش یا حفظ باغ‌آلبالو ست. آنان و دوستانشان که به این باغ آمدوشد دارند حس می‌کنند با فروش باغ از فضای مصفّای باغ یا پاتوق و بزمی که در آن داشته و دارند محروم می‌شوند. به عبارتی حسّى نوستالژیك مانع دل کندن از باغ آلبالو ست. اما از طرفی نیاز شدید و فشار مالی، فروش و تخریب باغ را اجتناب ناپذیر کرده است. نمایشنامه‌ی باغ آلبالو رویارویی "واقعیت" با "حقیقت" است. حقیقت آن حسّ مرموز و دلبستگی به باغ و برخورداری دغل‌‌‌دوستان خانوادگی از مزایای باغ آلبالو، و واقعیت نیاز شدید مالی به پول باغ است. منحنی کشش نمایشنامه‌ی "باغ‌آلبالو" ستیز میان عشق به باغ و نیاز به باغ است که سرانجام این نیاز بر آن عشق چیره می‌شود و به قول سعدی: یکی خشکسالی شد اندر دمشق / که یاران فراموش کردند عشق !

   "باغ‌‌آلبالو" درد مشترک همه‌ی انسان‌ها و از جمله ماست. این روزها مکرر شنیده و می‌شنویم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/05/28 و ساعت 19:41 |

برخلاف آن‌چه که بسیاری می‌پندارند، شخص "مؤمن" و شخص "مذهبی" یکی نیستند.  مؤمن و مذهبی دو گونه انسان با ممیزات و مشخصات متفاوت‌اند. در قرآن و روایات مکرر به واژه‌ی مؤمن برمی‌خوریم، اما در قرآن و هیچ یک از متون روائی واژه‌‌ى‌ ‌«مذهبی» يعنى واژه‌اى كه با آن شخصى  به "مذهب" منتسب شود، دیده نمی‌شود. قِدمت صفت "مذهبی" به قدمت زبان محاوره‌ی امروزی ماست؛ و این واژه در فارسیِ امروز خلق و رایج شده. گویا خواسته‌اند معادلی برای Religion  انگلیسی بسازند که درست یا غلط (؟)  امروزه به "مذهب" ترجمه می‌شود. و آن، یعنی مذهب را هم اغلب به معنای "دین" می‌گیرند و به هر شکل که آن را معنا کنند، باز معمولا همین معنای دین منظور نظر است. حال این که در زبان انگلیسی هم religion   را به معنای  انشعاب از یک دین یا سنت و اعتقاد اولیه (Tradition) به کار می‌برند. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/04/28 و ساعت 20:37 |

در خبرها آمده‌بود كه وهابيون حاكم بر سومالي موسوم به «جنبش جوانان مجاهدين» و  «حزب ‌الاسلام» كه بر مركز و جنوب اين كشور حاكم هستند؛ تماشاي بازي‌هاي جام جهاني فوتبال را حرام اعلام كرده و مردم تحت حاكميت خود را از مشاهده‌ي اين بازي‌هاي منع كرده‌اند. مي‌گويند 10 نفر در موگاديشو پايتخت سومالي به جرم تماشاي بازي آرژانتين – نيجريه شلاق خورده و 2 نفر هم به قتل رسيده‌اند! سخنگوي تشكّل وهابي "حزب‌الاسلام" دليل ممنوعيت تماشاي مسابقات فوتبال را هدردادن وقت و پول عنوان كرده و گفته است: چون مشاهده‌ي زنان و مردان ديوانه‌اي كه در حال جست و خيز هستند فايده‌اي ندارد، تماشاي فوتبال حرام است. اين‌كه بر مردم و جوانان مشتاق فوتبالِ بخت‌برگشته‌ي اين مناطق چه مي‌گذرد بماند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط جمشيد غلامی نهاد در 89/03/28 و ساعت 2:6 |